ابوالفضل باقی زاده صادقی
تازه وارد
میان جنگل پاییز و لرزان همقدم با دل
منم با خاطراتت در سکوت این شب قاتل
نمیبارد کسی بر زخم من جز قطره باران
که این دنیا ندارد محرم رازی برای دل
خسوف بیکسی را در دل این جنگل آوردم
که پنهان سازم این اندوه را از چشم بی حاصل
سرودم درد خود را با درختان خزان دیده
که برگ از شاخه ها میشد به سوی خاکها نازل
به هر برگی که می افتاد از تنهایی شاخه
بگفتم غصه ای از دوری ات با واژه ای کامل
درختان محرم رازم شدند و باد هم نالید
ولی از تو بت سنگین دلم حرفی نشد حاصل
به هر گامی که برمی دارم اندر این شب تاریک
نشان پای تو میجویم از این جاده غافل
غریبم در میان این همه اندوه تنهایی
که حتی سایه ام گم شد در این پاییز و پا در گل
خیالت همدمم شد زیر چتر خیس این جنگل
طبیبا پس چرا درد فراقت شد مرا شامل
چونان برگی که از اصل خودش دور است در پاییز
فنا شد فا
نی عاشق به شکل دودی گشت حائل
منم با خاطراتت در سکوت این شب قاتل
نمیبارد کسی بر زخم من جز قطره باران
که این دنیا ندارد محرم رازی برای دل
خسوف بیکسی را در دل این جنگل آوردم
که پنهان سازم این اندوه را از چشم بی حاصل
سرودم درد خود را با درختان خزان دیده
که برگ از شاخه ها میشد به سوی خاکها نازل
به هر برگی که می افتاد از تنهایی شاخه
بگفتم غصه ای از دوری ات با واژه ای کامل
درختان محرم رازم شدند و باد هم نالید
ولی از تو بت سنگین دلم حرفی نشد حاصل
به هر گامی که برمی دارم اندر این شب تاریک
نشان پای تو میجویم از این جاده غافل
غریبم در میان این همه اندوه تنهایی
که حتی سایه ام گم شد در این پاییز و پا در گل
خیالت همدمم شد زیر چتر خیس این جنگل
طبیبا پس چرا درد فراقت شد مرا شامل
چونان برگی که از اصل خودش دور است در پاییز
فنا شد فا
نی عاشق به شکل دودی گشت حائل