متن کامل شعر «آب زنید راه را هین که نگار می‌رسد»

آب زنید راه را، هین که نگار می‌رسد
مژده دهید باغ را، بوی بهار می‌رسد
راه دهید یار را، آن مه دَه چهار را
کز رخ نوربخش او، نور نثار می‌رسد
چاک شُدَست آسمان، غلغله‌ای است در جهان
عنبر و مشک می‌دمد، سنجق یار می‌رسد
رونق باغ می‌رسد، چشم و چراغ می‌رسد
غم به کناره می‌رود، مه به کنار می‌رسد
تیر روانه می‌رود، سوی نشانه می‌رود
ما چه نشسته‌ایم پس، شه ز شکار می‌رسد
باغ سلام می‌کند، سرو قیام می‌کند
سبزه پیاده می‌رود، غنچه سوار می‌رسد
خلوتیان آسمان، تا چه شراب می‌خورند
روح خراب و مست شد، عقل خمار می‌رسد
چون برسی به کوی ما، خامشی است خوی ما
زان که ز گفت و گوی ما، گرد و غبار می‌رسد
 

admin_99

Administrator
عضو کادر مدیریت
این غزل از مولوی است و فضایی شاد، عاشقانه و عرفانی دارد. «نگار/یار» در ظاهر معشوق است و در خوانش عرفانی، خدا، شمس، یا حقیقت الهی. معنی بیت‌به‌بیت:

آب زنید راه را، هین که نگار می‌رسد / مژده دهید باغ را، بوی بهار می‌رسد
راه را آب و جارو کنید، زیرا معشوق می‌رسد. به باغ مژده بدهید که بوی بهار می‌آید.
یعنی خود را برای ورود یار آماده کنید؛ همه‌جا بوی تازگی و زندگی پیچیده است.

راه دهید یار را، آن مه دَه چهار را / کز رخ نوربخش او، نور نثار می‌رسد
برای یار راه باز کنید؛ آن ماه شب چهاردهم، یعنی ماه کامل. از چهرهٔ نورافشان او نور پراکنده می‌شود.
«مه ده چهار» کنایه از زیبایی کامل و تمام است.

چاک شدست آسمان، غلغله‌ای است در جهان / عنبر و مشک می‌دمد، سنجق یار می‌رسد
آسمان شکافته شده و در جهان غوغا و شور افتاده است. بوی عنبر و مشک می‌وزد؛ پرچم یار پیدا شده است.
یعنی آمدن معشوق، همهٔ عالم را به جنبش و شوق آورده است.

رونق باغ می‌رسد، چشم و چراغ می‌رسد / غم به کناره می‌رود، مه به کنار می‌رسد
صفا و زیبایی باغ می‌رسد؛ مایهٔ روشنی چشم می‌آید. غم به حاشیه و کنار می‌رود و ماه به کنار ما می‌رسد.
یعنی با آمدن یار، شادی جای غم را می‌گیرد و معشوق به آغوش/کنار می‌آید.

تیر روانه می‌رود، سوی نشانه می‌رود / ما چه نشسته‌ایم پس، شه ز شکار می‌رسد
تیر رها شده و به سوی نشانه می‌رود. پس ما چرا نشسته‌ایم؟ شاه از شکار بازمی‌گردد.
یعنی وقت حرکت و استقبال است؛ نمی‌توان بی‌کار نشست.

باغ سلام می‌کند، سرو قیام می‌کند / سبزه پیاده می‌رود، غنچه سوار می‌رسد
باغ سلام می‌کند و سرو به احترام می‌ایستد. سبزه پیاده می‌رود و غنچه سواره می‌رسد.
تصویری از احترام و خدمت همهٔ طبیعت به یار است؛ فروتنان پیاده و زیبارویان سواره.

خلوتیان آسمان، تا چه شراب می‌خورند / روح خراب و مست شد، عقل خمار می‌رسد
اهل خلوت آسمان چه شرابی می‌نوشند! روح از مستی خراب و بی‌خود شد و عقل با خماری می‌رسد.
در زبان عرفانی: عشق، روح را مست می‌کند؛ در برابر آن، عقلِ حسابگر ناتوان و خمار است.

چون برسی به کوی ما، خامشی است خوی ما / زان که ز گفت و گوی ما، گرد و غبار می‌رسد
وقتی به کوی ما برسی، عادت ما خاموشی است؛ زیرا از گفت‌وگوی ما گرد و غبار برمی‌خیزد.
یعنی در حضور معشوق، سکوت از حرف زدن بهتر است؛ چون سخن بسیار، آشوب و تیرگی می‌آورد.

پیام کلی:
این غزل، غزلِ انتظار و استقبال از معشوق است. همهٔ هستی به شوق او به حرکت درمی‌آید، غم کنار می‌رود، عشق مست می‌کند و عقل حیران می‌ماند. در پایان، مولوی می‌گوید در برابر چنین حضوری، خاموشی بهتر از گفت‌وگوست.
 
🔴 لینک های مفید: شبیه ساز منظومه شمسی , استخاره با قرآن , فال حافظ آنلاین , دانلود والپیپر گوشی
میزبانی شده توسط سرورهای قدرتمند افیکس هاست

بالا