متن کامل شعر « دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد»

تو را با اشک خون از دیده بیرون راندم آخر هم

که تا در جام قلب دیگری ریزی شراب آرزوها را

به زلف دیگری آویزی آن گلهای صحرا را

مگو با من، مگو دیگر، مگو از هستی و مستی

من آن خود رو گیاه وحشی صحرای اندوهم

که گلهای نگاه او، خنده هایم رنگ غم دارد

مرا از سینه بیرون کن

ببر از خاطر آشفته نامم را

بزن بر سنگ جامم را

مرا بشکان، مرا بشکان

تو سر تا پا وفا بودی

تو با درد آشنا بودی

ولی ای مهربان من

بگو آخر، که از اول کجا بودی؟

کنون کز من به جا مشت پری در آشیان مانده

و آهی زیر سقف آسمان مانده

بیا آتش بزن این آشیان، این بال و پرها را

رها کن این دل غمگین و تنها را

تو را راندم

که دست دیگری بنیان کند روزی بنای عشق و امیدت

شود امید جاویدت

تو را راندم

ولی هرگز مگو با من

که اصلا معنی عشق و محبت را نمی دانم

که در چشمان تو نقش غم و دردت نمی خوانم

تو را راندم

ولی آن لحظه گویی آسمان می مرد

جهان تاریک می شد، کهکشان می مرد

درون سینه ام دل ناله می زد

باز کن از پای زنجیرم

که بگریزم، به دامانش بیاویزم

به او با اشک خون گویم

مرو، مرو من بی تو می میرم

ولی من در میان های های گریه خندیدم

که تو هرگز ندانی

بی تو یک تک شاخه ی عریان پاییزم

دگر از غصه لبریزم

در این دنیا بمان بی من

برای دیگری سر کن نوای عشق و مستی را

بخوان در گوش جان دیگری آوای مستی را

تو ای تنها امیدم

بی من از آن کوچه ها بگذر

مرا یک دم به یاد آور

به یاد آور که می گفتم

بیا امید جان من

بیا تن را ز قید آرزوهایش جدا سازیم

بیا میعاد خود را بر جهان دیگر اندازیم

به یاد آور که اکنون بی تو خاموشم

ز خاطرها فراموشم

و یک تک لاله ی وحشی بجای لاله بر گور دل من روشن است اکنون

که من تنها رها گشتم

به دنیای دگر رفتم

و اینک ای دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد

سعادت آن کسی دارد که از تنها بپرهیزد

خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در ابن دنیا چه دشوار است

چه رنجی می برد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است .
 

فرزانه اسدی

تازه وارد

معنی شعر دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد​

1. تو را با اشک خون از دیده بیرون راندم آخر هم / که تا در جام قلب دیگری ریزی شراب آرزوها را / به زلف دیگری آویزی آن گل‌های صحرا را
یعنی: سرانجام تو را با گریه‌های خونین و دردناک از چشم و دل خودم دور کردم، تا تو در قلب کس دیگری «شراب آرزوها» بریزی؛ یعنی عشق و امید و آرزوهایت را به دیگری بدهی و گل‌های زیبای صحرا را به زلف دیگری بیاویزی. منظور این است: من تو را ترک کردم تا تو با کس دیگری خوشبخت شوی و عشق و زیبایی‌ات نصیب دیگری شود.

2. مگو با من، مگو دیگر، مگو از هستی و مستی / من آن خودرو گیاه وحشی صحرای اندوهم / که گل‌های نگاه او، خنده‌هایم رنگ غم دارد
یعنی: دیگر با من از زندگی و شور و مستی حرف نزن. من مثل گیاهی خودرو و وحشی در بیابان غم هستم؛ گیاهی که کسی آن را نکاشته و رهاست. تعبیر «گل‌های نگاه او...» کمی مبهم است؛ منظور کلی این است که حتی نگاه‌ها و خنده‌های من هم رنگ غم گرفته‌اند. من دیگر نشاط و شادی ندارم.

3. مرا از سینه بیرون کن / ببر از خاطر آشفته نامم را / بزن بر سنگ جامم را / مرا بشکان، مرا بشکان
یعنی: مرا از قلب و سینه‌ات بیرون کن؛ نامم را از ذهن آشفته‌ات پاک کن؛ جام وجودم را بر سنگ بزن و بشکن؛ مرا خرد کن. اینجا گوینده از محبوب می‌خواهد که او را کاملاً از یاد ببرد و باقی‌مانده‌ی عشق و شادی‌اش را هم نابود کند.

4. تو سر تا پا وفا بودی / تو با درد آشنا بودی / ولی ای مهربان من / بگو آخر، که از اول کجا بودی؟
یعنی: تو از سر تا پا وفاداری و با درد آشنا بودی. اما ای مهربان من، بگو آخر از همان اول کجا بودی؟ این یک گلایه است: چرا دیر آمدی؟ چرا از آغاز در زندگی من نبودی؟

5. کنون کز من به جا مشت پری در آشیان مانده / و آهی زیر سقف آسمان مانده / بیا آتش بزن این آشیان، این بال و پرها را / رها کن این دل غمگین و تنها را
یعنی: حالا از من فقط مشتی پر در آشیانه باقی مانده و آهی زیر سقف آسمان. بیا این آشیانه و این بال و پرها را آتش بزن و این دل غمگین و تنها را رها کن. یعنی از من چیزی جز ویرانه و اندوه نمانده؛ باقی‌مانده‌ی وجودم را هم نابود کن و این دل تنها را آزاد بگذار.

6. تو را راندم / که دست دیگری بنیان کند روزی بنای عشق و امیدت / شود امید جاویدت
یعنی: من تو را دور کردم تا روزی دست کس دیگری بنای عشق و امید تو را بسازد و او امید جاودان تو شود. یعنی ترک کردن تو از روی بی‌علاقگی نبود؛ خواستم کس دیگری خوشبختی‌ات را بسازد.

7. تو را راندم / ولی هرگز مگو با من / که اصلا معنی عشق و محبت را نمی‌دانم / که در چشمان تو نقش غم و دردت نمی‌خوانم
یعنی: من تو را دور کردم، اما هرگز به من نگو که معنای عشق و محبت را نمی‌دانم، یا اینکه غم و درد را از چشمان تو نمی‌خوانم. من عشق را می‌فهمیدم و درد تو را می‌دیدم.

8. تو را راندم / ولی آن لحظه گویی آسمان می‌مرد / جهان تاریک می‌شد، کهکشان می‌مرد / درون سینه‌ام دل ناله می‌زد
یعنی: تو را دور کردم، اما در آن لحظه انگار آسمان می‌مرد، جهان تاریک می‌شد و کهکشان‌ها نابود می‌شدند. در سینه‌ام دلم ناله می‌زد. یعنی جدایی از تو برای من مثل مرگ جهان بود.

9. باز کن از پای زنجیرم / که بگریزم، به دامانش بیاویزم / به او با اشک خون گویم / مرو، مرو من بی تو می‌میرم
یعنی: زنجیر را از پای من باز کن تا فرار کنم و خود را به دامان او بیندازم و با اشک خون به او بگویم: نرو، نرو که من بی‌تو می‌میرم. اینجا گوینده آرزو می‌کند ای کاش می‌توانست از بند غرور یا تقدیر رها شود و التماس کند که محبوب نرود.

10. ولی من در میان های‌های گریه خندیدم / که تو هرگز ندانی / بی تو یک تک شاخه‌ی عریان پاییزم / دگر از غصه لبریزم
یعنی: اما من در اوج گریه و شیون، خندیدم تا تو هرگز نفهمی که بی‌تو مثل یک شاخه‌ی عریان و تنها در پاییزم و از غصه لبریزم. یعنی درد را پنهان کردم و با خنده mask کردم.

11. در این دنیا بمان بی من / برای دیگری سر کن نوای عشق و مستی را / بخوان در گوش جان دیگری آوای مستی را
یعنی: تو در این دنیا بدون من بمان؛ برای کس دیگری آوای عشق و مستی را بخوان؛ در گوش جان دیگری سرود شور و مستی را بخوان. یعنی زندگی کن و عشق را با دیگری تجربه کن.

12. تو ای تنها امیدم / بی من از آن کوچه‌ها بگذر / مرا یک دم به یاد آور
یعنی: ای تنها امید من، بدون من از آن کوچه‌ها بگذر و فقط یک لحظه مرا به یاد آور. یعنی برو و زندگی‌ات را بکن، اما گاهی هم به من فکر کن.

13. به یاد آور که می‌گفتم / بیا امید جان من / بیا تن را ز قید آرزوهایش جدا سازیم / بیا میعاد خود را بر جهان دیگر اندازیم
یعنی: یادت باشد که می‌گفتم: بیا ای امید جان من، بیا تن را از بند آرزوها آزاد کنیم و پیمان خود را به جهان دیگری بیندازیم. منظور می‌تواند این باشد: از تعلقات دنیوی بگذریم و عشق و پیمانمان را به جهانی دیگر، یا به معنایی دیگر، منتقل کنیم.

14. به یاد آور که اکنون بی تو خاموشم / ز خاطرها فراموشم / و یک تک لاله ی وحشی بجای لاله بر گور دل من روشن است اکنون
یعنی: یادت باشد که اکنون بی‌تو خاموشم و از یادها فراموش شده‌ام. بر گور دل من، به‌جای لاله، فقط یک لاله‌ی وحشی و تنها روشن است. یعنی دل من مرده و فقط نشانه‌ای اندوه‌آلود و تنها از آن باقی مانده است.

15. که من تنها رها گشتم / به دنیای دگر رفتم
یعنی: چون من تنها رها شدم و به دنیای دیگری رفتم. «دنیای دیگر» می‌تواند کنایه از مرگ، یا کنایه از دنیای تنهایی و انزوا باشد.

16. و اینک ای دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد / سعادت آن کسی دارد که از تنها بپرهیزد
یعنی: و حالا ای دل، به تنهایی عادت کن، چون از تنهایی بلا برمی‌خیزد؛ سعادت از آنِ کسی است که از تنهایی بپرهیزد. این بند پندی تلخ و ناچارانه است: گوینده به دل خود می‌گوید تنهایی را بپذیر، هرچند خودش تنها و غمگین است.

17. خداوندا تو می‌دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است / چه رنجی می‌برد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
یعنی: خدایا تو می‌دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چقدر دشوار است. کسی که انسان است و سرشار از احساس، چه رنجی می‌برد. این بند جمع‌بندی و فریاد پایانی شاعر است از دشواری انسان بودن و رنجِ داشتن احساس.

معنی کلی شعر:
این شعر، یک خداحافظی عاشقانه و دردناک است. گوینده محبوب را از خود دور می‌کند تا او با کس دیگری خوشبخت شود، اما خودش از این جدایی نابود می‌شود. او دردش را پنهان می‌کند، از محبوب می‌خواهد او را فراموش کند، و در پایان به تنهایی و رنجِ انسانِ سرشار از احساس تن می‌دهد. درون‌مایه‌ی اصلی آن عشق همراه با فداکاری، خودویرانگری، پنهان‌کردن غم، و تنهایی است.
 
🔴 لینک های مفید: شبیه ساز منظومه شمسی , استخاره با قرآن , فال حافظ آنلاین , دانلود والپیپر گوشی
میزبانی شده توسط سرورهای قدرتمند افیکس هاست

بالا